..صحیفه ی من،روی ابرها
دلم را به هوای آمدنت، هوای ماندن دادهام و بهانه زندگانی... یک عالمه حرف مانده باشد ته دلت و دلت سکوت بخواهد.. نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ .. و باز هم دلتنگی غروب جمعه.. ب فدای نخ آن شال سیاهت..... ثُمَّ یَنقُضُونَ عَهدَهُم فی کُلِّ مَرَّةٍ.... دلتنگی مقدمه نمیخاهد.. دلتنگمو در نبود تو این حق من است.. ..و سوف تسالون....و پرسیده خاهد شد.. +این چ وقته گفتم؟ بعدن نگی نگفتی.. ای انسان بشین بخون تا توبتت نشده.. ک نگی کاش خونده بودم! ک پرسیدن ازت بلد باشی.. انسان می تواند تجلی صفت "ستارالعیوب" خداوند باشد.. +اسرار دیگران را فاش نکن. جابر نقل می کند که رسول خدا (ص) فرمود: «همانا اشتیاق بهشت به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت به دیدار سلمان عاشق تر از دیدار سلمان به بهشت است.» بحار، ج 22، ص 341 خودت باش.. فقط کافی است همین باشی ک هستی.. یک انسان آرام درخشناک عاقل .. +انسان عاقل را چ ب پرگویی؟! آنجا ک باید سکوت کن.. ..صبر و شکیبایی ورزید که مرگ چیزی جز یک پل نیست که شما را از سختی و رنج عبور داده، به بهشت پهناور و نعمت های همیشگی آن می رساند.. "حضرت ثاراالله علیه السلام" زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا ..... و دنیا برای کافران زینت داده شده ..... لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ ب راستی انسان را در رنج و مشقت آفریده ایم.. ابر در راهی ک می رود از سرعت و چرخشش از محو شدنش بی خبر است.. دیروز تا بالهایم را کندم طول کشید بیایم سر قرار ولی رسیدم و قرار گرفتم.. و الان در یک صبح نیمه ابری باز هم از خاب بیدار شدم و جایت خالی بود.. تا می آیم قرار بگیرم مانند مورچه ! رفته ایی و باز بی قرارت می شوم.. نمی رسم ب قرار منتظر نباش روزهاست از قرار افتاده ام.. باید آرام بود بی اندیشه ی بال گام برداشت باید از فکر رویایی یک فرشته بیرون آمد باید درخشش انسان بودن را در خود دید بی هیچ رد پایی از بال پرواز کرد..در راهی ک هست در راهی ک خدا هست تو هستی و من.. و بیش ازین چیزی نیست پرواز..! جانم برایت بگوید ک این روزها تلخ می گذرد تلخ ک نه سخت می گذرد ب روی خودمان نمی آوریم..تا بگذرد..بگذار فکر کند ما نمیبینیمش! بیا خودمان را سرحال نشان بدهیم.. در همین خابهای زورکی پیدایت می کنم در خاب مثل یک فرشته بال می زنم و رد نگاهت را دنبال می کنم ب خودم میرسم! نگاهت فرشته را هم عاشق می کند بال کم پاورده ام کمی بال می خاهم برای پریدن تا تو .. بدون بال می پرم! این لحظه های پر تلاطم و طوفانی زندگی مهم است ورنه در روزها و شب های آرامش همه مدعی عاشقی ات می شوند.. اسیر است زینب ..ب من خبر رسیده ک مردی از لشکر شام ب خانه زنی مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره ی آنها را ب غارت برده، در حالی که هیچ وسیله ای برای دفاع، جز گریه و التماس کردن نداشته. لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون اینکه حتا یک نفر از آنان زخمی بردارد، و یا قطره خونی از او ریخته شود، اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تاسف بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار است.. "گزیده ای از خطبه 27 نهج البلاغه" اینجا..هر لحظه از زن مسلمان دستبند و گردنبند که هیچ،عفت و پاکی اش را می ربایند و هیچ یک از مسلمانان خود را سزاوار مردن نمی دانند! اگر از تو و عمل شایسته ات تعریف کردند و تو حتا در دل هم خوشحال نشدی از این تعاریف آنوقت می توانی ادعا کنی،خالصانه کار کرده ای.. فَوَیلٌ لِلقَسِیَةِ ِ قُلُوبُهُم مِن ذِکر الله.. +برای اینکه کلمه پست کنار کلمه های زنگات و اس ام اساتو سوالاتو..... اینا قرار نگیره و یک جور نباشه مجبور میشی برای نوشتن پستی متفاوت از کسی دیگه ایی بنویسی و .. ی سر بری بقول امروزی ها آرامستان ک ستان آخرش ک یعنی ستاندن! زیاد هم ب آرامش نمی خورد برای جمع کردن کلمه ایی ک بجای قبرستان باشد.. -ولی خوب بهتر بود از همون اول مینوشتم بهشت شهدا.. +از برگ های روی قبر می شد حدس زد ک خیلی وخت است کسی سراغ این قبر نیامده،شاید یک ماه یا.. با کمی خجالت بابت سرنزدن،برگ ها را دانه دانه از روی عکسش بر داشتم نیاز ب آب ریختن هم نبود،باران میشست خاک قبر را.. روح خاک گرفته ی من هم باران میخاهد.. بسم رب الباران.. ببار راه برگشت همیشه هم اندازه ی راه رفتن نیست.. پایین آمدن و برگشتن گاهی کش می آید طولانی تر از مسیر رفتن می شود سخت تر از بالا رفتن می شود نفست می برد..از پا در می آیی.. وختی پایین می روی دیگر پاهایت جان ندارد مسیر خانه را برود..دوسداری همانجا بنشینی سخت است مسیری را ک بالبخند رفتی..ک حس پرواز کردن داشتی.. ک مثل فرشته روی ابرها راه رفتی را،برگردی.. همه خوشی های رفتن می شود موانع برگشت پایت را محکم روی صخره ها و سنگها می گذاری.. پایت درد می گیرد.. زخمی می شوی.. ترک می خوری.. کم می شوی..خراب.. کاش می شد همان بالا زندگی کرد کاش بالا رفتن یک جاده ی یک طرفه بود با تابلوی دور زدن ممنوع با تابلوی برگشتن ممنوع کاش میشد در همان خانه ی سنگی زندگی کرد با همان یک میز و دوصندلی با یک وییوی عالی! ک وختی نگاه شهر می کنی بفهمی اینجاهم یک شهر سرسبز است! درخت زیاد دارد! خدا فقط پرسید: " آن چیست در دست تو ؟ " موسی گفت: "این عصای من است بر آن تکیه مىدهم و با آن براى گوسفندانم برگ مى تکانم و کارهاى دیگرى هم از آن برمىآید.." همیشه ب این آیه ک می رسم٬ از خودم می پرسم..چرا جناب موسی در جواب خدای مهربان یک کلمه نگفت " این عصاست".. و تمام.. چرا این همه توضیح واضحات داد برای خدایی که از همه چیز آگاه است؟ و همیشه می رسم ب این ک اگر کسی٬کسی را بسیار دوست داشته باشد..منتظر است ک او چیزی بگوید..چیزی بپرسد..چیزی بخواهد..تا آن وخت هر چ را ک در دل دارد ببافد ب دل زمین و آسمان و ب قدر چند جمله ای هم ک شده بیشتر با محبوبش حرف بزند.. حتا ب قدر کلمه ای بیشتر.. ..لحظه ای حتا.. مثل من ک وختی شوهرم خانه نیست گوشی را از دستم زمین نمیگذارم! مثل وختهایی ک یک سوالی ک جوابش نه یا بله است را ک از من میپرسد آنقدر طولانی جواب میدهم ک پیشمان می شود ک چرا پرسیده.. همین دیشب یک سوال اس ام اسی از من پرسید ک فقط با یک اس می شد جوابش را داد ولی من 7یا8تا اس دادم تا جوابش را بدهم!! لقد خلقنا الانسان فی کبد(4بلد)... ... و تواصوا باصبر(17بلد).. اگر نبود این اعتقاد و ایمانم ب صبر جمیل خیلی پیشترها از اینها،از این همه صبر جمیل تو خسته شده بودم.. و ذنون اذهب..... و ما تسقط من ورقه الا یعلمها... ....... میان آن همه برگ ک از درخت می افتد میان این همه قطره ی باران خیالم راحت است،هوای دل مرا هم داری. باید از خانه بزنم بیرون بی چتری ک قرار است هفته ی آینده برایم بخری صدای باریدن باران صدای موسیقی عاشقانه ایی است ک برای شنیدنش باید بی چتر هفته ی آینده زیرش قدم زد.. میخاهم بروم تا بازهم خاطراتم خیس بخورد "آن مرد در باران آمد" خاطراتم خیس می خورند اما شسته نمی شوند. یک وختهایی هست ک رها دوسدارد قوانین زندگی اجتماعی را کنار بگذارد و بی توجه ب نگاه های عابران..سرخوشی اش را بریزد بیرون روی لبه های پیاده رو راه برود و گاهی ک برگی ببیند،بدود سمتش و با مکثی کوتاه آن را زیر پا له کند..وای چ صدای لذیذی! هوای این روز خوبم را تا ته می دهم توی ریه هایم.. ب خانه ک رسیدم کیفم را پرت کردم وسط اتاق باید وسایلم را جم کنم..خب،کیا بامن میان پونک؟ در ساک را باز نکرده..کلی خیال میپرد وسط ساک..پر شد ک! شب اول ک رسیدم،یک شام حسابی درست می کنم و با مهدی می رویم طاقبستان..بی هراس از دیدن رهگذری آشنا کنارهم روزهای خوبه آرامش و لبخند را راه می رویم.. یاد حرفی افتادم ک گفتی:سختیش همین 4ماهه. در ساک را میبندم و میروم سراغ کتاب بین الملل عمومی ک ضریب 3دارد.. و بی خیال همه ی خیالهایم می شوم.. کتاب را ک باز میکنم،میبینم انگشتانم دارند تکان می خورند.. تا4ش چنروز میشود؟ امروز جمعه اس شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه 4ش... چ خوش دمی ست زمانی ک یار آید.. نگاهم را متمرکز می کنم روی صفحه 25،عوامل توسعه و تحول حقوق بین الملل در طول تاریخ:... صدای خش خش نیست صدای برگ هایی ک زیر پایم خرد میکنم حالا دیگر صدای موسیقی عاشقانه ایست ک آرامم می کند.. ک خنده های یواشکی دور از چشم عابران پیاده رو را،روی لبهایم می آورد.. گاهی ک خجالت می کشم،چادرم را می آورم روی لبهایم..تابا خودم لبخند بزنم!! من نمی دونم،بضی وختا ک ی کارایی ک نباید بکنم رو میکنم بدش از مادرم یا شوهرم خجالت می کشم یا میترسم اعتراف کنم بدن چطور میخام مقابل خدا وای سم. فکرشو کن.... تاحالا اینجوری ب استغفرالله گفتن از ته دل نرسیده بودم.. درغفلت نماندن ک عار نیست؛هست؟ باید برای دروغ هایم غسل کنم ب مادرم ....بتو... باید برای خیلی از لحظه ها ک بنده ی دیگران بودم غسل کنم.. باید برای همه ی گناهانم غسل کنم.. میخاهم وختی مقابلت می ایستم واقعن تکه ایی از تو باشم. داستان نزدیکتر شدنمان برای خودش ماجرایی شده اول ک ب افتادن برگ گیر دادم حالا نوبت ب باران رسیده ب قطره هایی ک دارند می افتند زمین و من روی زمین خیس راه می روم روی قطره هایی ک می افتند دوستشان دارم،هم برگ را هم قطره را.. مهر رفتو،آبان رسیده است و من منتظر آذر نشسته ام تا دی شود ک بهمن بیاید و اسفند برسد.. اسفند ک بشود تو می آیی.. و من در حاشیه ی کتابم ب جای نوشتن از خیال باتو و سکوت و تنهایی سرمشق"آن مرد آمد"را می نویسم. این چن روز ک نمک زندگیمون کم شده چقد خوش گذشت.. دلم برای لبخندامون خیلی تنگ شده بود! اعتقاد،ایمان،دختر،پسر،خدا،محرم،نامحرم،دستورات دین.... حرف های ربطش را خودت بگذار؛ من ربطشان را نمی فهمم. کنترل ماهواره رو گرفته بود تو دستش داشت برنامه مورد علاقه شو نگاه می کرد.. بعد روشو کرد به من گفت دوست ندارم برم جهنم! باید بروم وسایلم را جمع کنم از روی زمین این دنیا بازهم به سرم هوای پرواز زده دلم پرواز می خاهد بال هایم کو؟کجاست؟ مادرم هم دارد دنبال بال های من می گرد و از زن همسایه می پرسد بال های فرشته را ندیده ایی؟بال هایش کو؟ کلاغها روی سیم برق خیابان مانند نت های موسیقی نامنظم کنار هم نشسته اند و آهنگ قارقارشان را می سرایند کلاغ سیاه دوست داشتنی تو امروز پرید لای سکوت اتاقم و آمد تا جای خالی تو را باز به رخم بکشد و کلی قارقار کرد و فضای اتاقم پر شد از صدایش تا شب من پشت پنجره امروز تنها نشستم و به کلاغ سیاه دوست داشتنی تو (قارقارانا قالاچی) نگاه کردم. زیارتنامه را خوانده بودم و بعد از مختصر زیارتی انگشتانم را گره زده بودم بـضریح و آخریـن لحظه داشتم بـقبر نگاه می کردم تا خداحافظی کنم. صدای دخترکی از سمت راست می آمد،در آغوش مادر اش بود و گویی آنها هم داشتند خداحافظی می کردند. مادرش آرام در گوش دخترک گفت: «خداحافظی کن مامان». دخترک سرش را نزدیک شبکه های ضریح کرد و با نگاهی کودکانه بـقبر گفت: «خداجون خیلی دوسِت دارم». یا غفار وقتی اشکهایم جاری می شود حس می کنم داری لبخند می زنی یا فتاح یعنی کلید قلب من در دستان توست؟ یا رافع کافی است کمی به آسمان نگاه کنم یا نور گلهای باغچه با نام تو قد می کشند یا وکیل دارم یاد می گیرم فقط پیش تو حرفهای دلم را بزنم یا لطیف این را از نرمی نوازش هایت فهمیده ام یا باطن چرا من هر وقت چشم هایم را می بندم فقط تو را می بینم انگار نیامدنت٬عادتم شده... آدینه ها... نه دیگر انتظار طلوع خورشید را می کشم... و نه غروبش غمی به دلم می اندازد... انگار نیامدنت٬سوژه ای شده برای آنان که دلم را به تمسخر گرفته اند... دلم امّا٬دم برنمی آرد دل بیچاره٬سکوت را فریاد می کند... سکوت... و سکوت... انگار نیامدنت٬چیزی را سخت نمی کند... نفس ها که می آیند و می روند... قلب ها که آرام آرام٬تپش دارند... انگار نیامدنت٬چشم را نمی زند! چشم ها هم انگار عادت کرده اند به دیدن و ندیدن... انگار به قانون طبیعت برنمی خورد اگر نیایی... انگار در خیابان ها٬ می شود قدم زد بی آنکه عِطر نرگس را نفس کشید... انگار بدون نم باران هم٬ لبخند را می شود روی صورت ها دید... انگار... و باز هم دلم سکوت می کند... یکی از دوستام رفته عمره فردا یکی دیگه از دوستامم میره کربلا یکی دیگه از دوستامم بعد از ماه رمضون میره مشهد اونوقت من لیاقت ندارم تا مزار شهدا برم حتی...
یک عالمه کلمه آمده باشد سر زبانت و رفته باشد و باز دلت سکوت بخواهد..
یک عالمه بغض گلویت را سوزانده باشد و فرو رفته باشد و باز دلت سکوت بخواهد..
یک عالمه اشک هی آمده باشد و رفته باشد..
و ردپای خیسش را جا گذاشته باشد میان چشمهایت..
و باز دلت سکوت بخواهد..
نـه در کربلا
میان دختران بزک کرده ی هیات!(سید محمد)


| Design By : Pars Skin |

